تبلیغات
سكوت بی انتها تهیه كننده وبلاگ: محمد اكبری - كتیبه مهدی اخوان
چهارشنبه 28 تیر 1391

كتیبه مهدی اخوان

   نوشته شده توسط: محمد اكبری    



akhavan-sales%20(3).jpg

فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار كوهی بود

و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی

 زن و مرد و جوان و پیر

 همه با یكدیگر پیوسته ، لیك از پای

و با

زنجیر

اگر دل می كشیدت سوی دلخواهی

به سویش می توانستی خزیدن ، لیك تا آنجا كه رخصت بود

 تا زنجیر

 ندانستیم

ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان

 و یا آوایی از جایی ، كجا ؟ هرگز نپرسیدیم

 چنین می گفت

 فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری

 بر او رازی نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت

چنین می گفت چندین بار

 صدا ، و آنگاه چون موجی كه بگریزد ز خود در خامشی می خفت

 و ما چیزی نمی گفتیم

 و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم

پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

گروهی شك و پرسش ایستاده بود

 و دیگر

سیل و خستگی بود و فراموشی

و حتی در نگه مان نیز خاموشی

و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود

شبی كه لعنت از مهتاب می بارید

و پاهامان ورم می كرد و می خارید

 یكی از ما كه زنجیرش كمی سنگینتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را

 و نالان گفت :‌ باید رفت

 و ما با خستگی گفتیم

: لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز

باید رفت

 و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی كه تخته سنگ آنجا بود

 یكی از ما كه زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند

 كسی راز مرا داند

 كه از اینرو به آنرویم بگرداند

و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب

تكرار می كردیم

 و شب شط جلیلی بود پر مهتاب

هلا ، یك ... دو ... سه .... دیگر پار

هلا ، یك ... دو ... سه .... دیگر پار

عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم كردیم

هلا ، یك ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار

 چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی

 و ما با آشناتر لذتی ،

هم خسته هم خوشحال

ز شوق و شور مالامال

یكی از ما كه زنجیرش سبكتر بود

 به جهد ما درودی گفت و بالا رفت

خط پوشیده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند

 و ما بی تاب

لبش را با زبان تر كرد ما نیز آنچنان كردیم

و ساكت ماند

 نگاهی كرد سوی ما و ساكت ماند

دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد

نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم

 بخوان !‌ او همچنان خاموش

برای ما بخوان ! خیره به ما ساكت نگا می كرد

 پس از لختی

در اثنایی كه زنجیرش صدا می كرد

فرود آمد ، گرفتیمش كه پنداری كه می افتاد

نشاندیمش

بدست ما و دست خویش لعنت كرد

 چه خواندی ، هان ؟

 مكید آب دهانش را و گفت آرام

نوشته بود

همان

كسی راز مرا داند

كه از اینرو به آرویم بگرداند

نشستیم

و به مهتاب و شب روشن نگه كردیم

و شب شط علیلی بود

 


georgiachy.jimdo.com
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 06:59 ب.ظ
Ridiculous quest there. What occurred after? Thanks!
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:15 ق.ظ
Good day! I could have sworn I've been to this website before but after browsing through some of the post I realized it's new to
me. Anyhow, I'm definitely glad I found it and I'll be bookmarking and checking back frequently!
محمدرضامیثمی
یکشنبه 22 مرداد 1391 10:13 ب.ظ
سلام...
.......................
.
.
.
.
.
گاهی میتوان برای عزیزی چند سطر سکوت نوشت تا ااو در خلوت خود هر طور که خواست انرا معنا کند
نورالی
یکشنبه 1 مرداد 1391 11:49 ب.ظ
زیبا بود چون هزارمسجد ما.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر