تبلیغات
سكوت بی انتها تهیه كننده وبلاگ: محمد اكبری - با خشونت هرگز …
یکشنبه 13 اسفند 1391

با خشونت هرگز …

   نوشته شده توسط: محمد اكبری    

با خشونت هرگز …

Inline image 1 

شاید این شعر را قبلا خوانده باشید اما ارزش دوباره خواندن را دارد.

من نمیدونم شاعر این شعر زیبا کیست اگر شما میدانید لطفا به من اطلاع دهید.

سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم…
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم…

سومی می لرزید…
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود…
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید…
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را…
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد…
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد…
همچنان می گریید…
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند…

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک…
غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را…
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…


Foot Issues
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:17 ق.ظ
Heya i'm for the first time here. I found this board and I
find It really helpful & it helped me out a lot. I am hoping to give one thing again and aid others such as
you helped me.
too much vitamin d foot pain
پنجشنبه 22 تیر 1396 04:20 ق.ظ
Hello i am kavin, its my first occasion to commenting anywhere, when i read this article
i thought i could also make comment due to this sensible piece of writing.
http://economicdynamo392.over-blog.com
سه شنبه 20 تیر 1396 04:12 ب.ظ
I'm really impressed with your writing skills as well as with the layout on your weblog.
Is this a paid theme or did you customize it yourself?
Either way keep up the nice quality writing, it
is rare to see a great blog like this one nowadays.
tranmrsmbslbnh.hazblog.com
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 06:42 ق.ظ
Can I simply just say what a comfort to discover someone that actually knows what they're discussing on the web.
You actually know how to bring a problem to light and make it important.

More people should read this and understand this side of your story.

I was surprised that you are not more popular given that you most certainly possess the gift.
نگین هزارمسجد
جمعه 25 اسفند 1391 09:15 ق.ظ
سلام خیلی جالب و شگف انگیز بود با سپاس فراوان؛
الهی لاین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر