تبلیغات
سكوت بی انتها تهیه كننده وبلاگ: محمد اكبری - دیدگاه بیهقی در مورد قضا و قدر "مقاله ی از خانم مرضیه شریف نیا دانشجوی كارشناسی ارشد رشته ادبیات فارسی"

 

لازم به یادآوری است در این بخش نقطه نظرات بیهقی در مورد قضا و قدر از کتاب تاریخ بیهقی به کوشش دکتر خطیب رهبر عیناً آورده شده و با توضیحات مختصر و اندکی که بدانها افزوده شده این مطالب گردآوری شده است .

ص 3

    "وقضای ایزد عزوجل چنان رود که وی خواهد وگوید ."

    وخواست و مشیت پروردگار هرچه باشد وهرچه بفرماید همان پیش می آید نه اینکه کارها به مراد و خواست انسانها پیش رود چه سختی و دشواری پیش آید ویا  برمراد دل آدمی  پیش آید همه به خواست خداوند است.

ص 8

     اما برادر راه رشد خویش بندید و پنداشت که "مگر با تدبیر ما تقدیر آفریدگار برابر تواند بود" .

    جمله از سلطان مسعود است که می گوید اینکه ما به پادشاهی و جانشینی پدر رسیدیم مشیت و تدبیر الهی بود ولی برادرما  مخالف با اینکار و این امر بود وفکر می کرد خواسته ومیل ما بندگان می تواند با خواست خدا برابری کند.

ص9

      "وبه قضای خدای عزوجل رضا باید داد"

    وقتی به برادر سلطان مسعود یعنی امیرمحمد خبر می رسد که جانشینی پدر به سلطان مسعود رسیده و رسما او پادشاه شد ه ، امیرمحمد پرسید اکنون برادرم مسعود با من چگونه رفتار خواهد کرد وبه او خبر دادند که نظر سلطان مسعود درباره شما (امیرمحمد) خیراست و حق شما را نگاه می دارد و نباید دلت را بد کنی وبالعکس بایدبه قضا و تقدیری که خداوند برای هرکس رقم زده راضی باشی. چرا که هرچه برای ما بندگان رقم خورده باشد همان پیش می آید (وآن بود که بودنی بوده است).

 

ص50

     "ونعوذبالله من القضاء الغالب السوء"

     وچون روزگار او بدین ترتیب به پایان خواست آمد باقضا چون برآمد (هنگام برکنار کردن علی قریب)اینکه اگر قرار بود او را از کار برکنار کنند وپس چرا او را برای آن مقام و منصب برگزیدند وحال که روزگار او به این گونه گذشته وسرآمد (این اتفاقات پیش آمده )حال با این تقدیر وسرنوشت پیش آمده چگونه می تواند برابری (مقابله)کند ومجبور است هرچه راپیش آید بپذیرد.

ص56

     تا آنگاه که آن ترکمانان رااز خراسان بیرون کردند "ول  مرد لقضاءالله" زمانی که ترکمانان خراسان را برای بکارگیری در لشکر خواندند واز آنها دلجویی کردند وافرادی چون تاش فراش وقسمت هایی از ری وجبال بخاطر این کار از دست رفت و آن ترکمانان هم از آخر به دنبال همان عادت وکار خویش(که غارت بود) رفتند ولامردلقضاءالله

ص63

   " المقدر کائن وماقضی الله عزوجل سیکون"

    بودنی(تقدیروسرنوشت) همان بود وآنچه خداوند مقدرکرده همان خواهد بود تمامی اتفاقات که درگذشته اتفاق افتاده و آنچه درآینده پیش خواهد آمد همه فقط  وفقط تقدیر و سرنوشت بوده که خداوند برای انسانها رقم زده است.

ص151

    ”ایزد عزذکره تقدیر چنان کرده است که ملک را انتقال می افتاده است از این امت بدان امت                       وازاین گروه به آن گروه " وبزرگترین گواه براین چه می گویم کلام آفریدگار است که گفته است: " قل اللهم مالک الملک توتی الملک من تشا وتنزع الملک من تشاء وتغز من تشاء وتذل من تشاء بیدک الخیر انک علی کل شی قدیر"

    اینکه فردی یا گروهی به بزرگی یا پادشاهی می رسند و گروهی دیگر خوار و ذلیل می شوند به نظر بیهقی حکم و خواست خداوند است و سند و مدرک حرف خود را همین آیه قرآن می آورد.

    (توضیح اینکه عده ای به اصل ونسب خاندان غزنویان ممکن است ایراد بگیرند که اصل و ریشه  خاندان غزنوی ،کودکی گمنام و نه چندان بزرگ بوده است که این امر از تظر بیهقی اصلا مهم نیست بلکه مهم این است که رسیدن به سلطنت وپادشاهی به فرد یا افراد (خاندان غزنوی )حکم  و مشیت الهی است و در تقدیر این خاندان از قبل رقم خورده است ).

ص151و 152

    پس باید دانست "که برکشیدن تقدیر ایزد عزذکره پیراهن ملک از گروهی و پوشانیدن در گروهی دیگر" اندر آن حکمتی است ایزدی ومصلحتی است مر خلق روی زمین را که درک مردمان از دریافت آن عاجزاست.

     در ادامه توضیحاتی  برای جملات قبل که گفته است بدست آوردن سلطنت و پادشاهی برای افراد حکم و خواست الهی است(ودلیل حرف خود را آیه قرآن آورده است) در ادامه آن دراین جملات نیز می گوید اینکه پیراهن سلطنت را از تن گروهی درمی آورند وبرتن گروهی دیگر می کنند این نیز طبق حکمت ومصلحت ایزدی است و منافع آن نیز به خلق روی زمین می رسد ولی درک مردم از دریافت این حکمت ومصلحت خداوندی عاجز است واگر خردمندان نجومی استنباط و استخراج کنند برای ایشان معلوم و معین می شود که دلیل این کار  فقط خداوند است که عالم اسرار است.

ص 153

     وبدان که خدای تعالی، "قوتی به پیغمبران داده است وقوتی دیگر به پادشاهان " و برخلق روی زمین واجب کرده که بدان دو قوه باید گروید وبدان راه راست ایزدی بباید دانست وهرکس که آن را از فلک و کواکب وبروج داند آفریدگار را از میانه بردارد و معتزله و زندیقی و دهری باشد و جای او دوزخ بود.وطاعت ایشان(پادشاهان) فرض بوده و هست و اگر دراین ناکامی دیدند که دراین جهان بسیار دیده اند خردمندان را به چشم خرد می باید نگریست که تقدیر آفریدگار جل جلاله  که در لوح محفوظ قلم چنان رانده است تغییر نیابد  "ولا مرد لقضاءالله".

    دراینجا بیهقی اطاعت وفرمانبرداری از پادشاهان را امری واجب دانسته (همانند اطاعت از پیامبران) چراکه از نظر او( بیهقی) ایشان برگزیدگان خداوند هستند وباید دراین امرخردمندان عمیق تر و با چشم خرد بنگرند که تقدیر و مشیت الهی که برای آدمیان پیش می آید همان است که در لوح محفوظ ثبت شده است و قضاء الهی تغییر ناپذیر است.

     او(سلطان محمود) خود پیرشده و عمرش سرآمده  ولی من (سلطان مسعود) زندگانی وی خواهم تا خدای عزوجل چه تقدیر کرده است که چون او را قضای مرگ باشد هیچ کس را از آن چاره نیست.

ص189

    که جهان برسلاطین گردد وهرکس را که برکشیدند، برکشیدند و نرسد کسی را که گوید چرا چنین است که مامون گفته است دراین باب "نحن الدنیا ، من رفعناه ارتفع و من وضعناه اتضع"

    دراین جملات همانند جملات قبلی نظر بیهقی این است که به بزرگی ومقام رسیدن انسانها امری خدایی است ودر اینجا گفته مامون استناد می کند که دنیا برای ماست هرکس را که بزرگی و مقام داریم ارتقاء یافت و هرکسی را که کوچک کردیم فرو مرتبه شد اصل و ریشه این خاندان  غزنویی کودکی گمنام ونه چندان بزرگ بوده است ازنظر بیهقی اصلا مهم نیست بلکه مهم این است که رسیدن سلطنت و پادشاهی به فرد یا افراد (خاندان غزنوی)حکم و مشیت الهی است ودر تقدیر این خاندان از قبل رقم خورده است.

ص200

  " خواجه(احمدحسن میمندی)گفت: من بنده وفرمانبردارم و جان بعد از قضاءالله تعالی، از خداوند(سلطان مسعود) یافته ام. "

    خواجه احمدحسن میمندی خطاب به سلطان مسعود که از او می خواهد دوباره دربدست گرفتن کارها

   شرکت کند پاسخ می دهد که من بعداز قضاءالهی جان خویش رااز سلطان یافته ام ولی پیرشده ام واز کار کردن درمانده ام.

 

 

ص215

    گفتم: شرمت باد آبروی خود ببری ودوستان را دل مشغول کنی. جواب داد که نه وقت عتاب است.          "قضا کارکرده است" تدبیر تلافی باید کرد.

     بیهقی (خطاب به حصیری؟)می گوید: شرمت باد که با این کار آبروی خود را می بری و دوستان را ناراحت می کنی جواب داد که اکنون وقت خشم گرفتن وسرزنش کردن نیست که قضا وقدر کارخود را قبلا کرده است اکنون باید به فکر جبران کردن باشیم.

ص222

     از من( معتصم )هیچ پیغامی ندهی تا مگر حرمت را نگه دارد ودست از بودلف بدارد و وی را تباه نکند پس "اگر شفاعت تو رد کند قضا کار خود بگیرد و هیچ درمان نیست."

    احمدابن ابی دواد از قاضیان مشهور برای نجان دادن بودلف(یکی از سرهنگان مامون) از دست افشین(فرمانروای یکی از شهرها) نزد معتصم می رود و به او می گوید. به نزد افشین برو ولی هیچ پیغامی از من نده ولی بخاطر احترام و مقامی که توداری شاید حرمت تورا نگهدارد ودست از بودلف بردارد واگر شفاعت تو را قبول نکند دیگر کاری از دست ما برنمی آید وقضاء کار خود را می کند و هیچ چیز نمی توانند جلو قضاء را بگیرد.

ص224

    حسنک را بپای دار آوردند"نعوذ بالله من قضاء السوء"

    بیهقی بردار زدن حسنک را از روزگار و سرنوشت بد می داند واز پیش آمدن اتفاقات بد زندگی به خدا پناه می برد.

ص226

   ابن بوسهل مردی فاضل وادیب بود اما شرارت وزعارتی درطبع وی موکد شده"ل تبدیل لخلق الله"

بیهقی در توصیف بوسهل زوزنی می گوید او درعین اینکه ویژگیهای خوبی داشت اما مزاده و محتشم و فاضل وادیب بود ولی شرارت وتندخویی هم در ذات و سرشتش بود که این درفطرت او بود وفطرت خلقت خدایی را نمی توان تغییر داد.

ص227      

   جز استادم که وی را فرو نتوانست برد که" قضای ایزد با تضریبهای وی موافقت ومساعدت نکرد."

بازهم در توصیف خصوصیات اخلاقی بوسهل می گوید او در فروگرفتن (دستگیری) افراد کمک می کرد و درحق دیگران بدی می کرد فقط در مورد بونصر که استاد بیهقی بود سخن چینی های او موثر نیفتاده چراکه قضاء ایزد بااین کار او(بدی کردن بو نصر مشکان ) موافق نبود.

ص232

  " حسنک گفت: عاقبت کار آدمی مرگ است اگر امروز اجل رسیده است کس باز نتواند داشت که بردار کشند یا جزدار".

     حسنک وزیر(خطاب به بوسهل که منتظر بردار زدن حسنک است)می گوید پایان کار همه مرگ است اگر امروز اجل من فرار رسیده باشد هیچ کس نمی تواند آن را به تاخیر بیندازد فرقی نمی کند بوسیله دار یا غیر از دار بمیرم.

ص242

    " وبا قضا مغالبت نتوانست کرد"

   و هیچ کس با قضاء و مشیت الهی نمی تواند مقابله کند وبرآن چیره شود.

   این جمله درگفتگوی میان عضدالدوله (حاکم و از دیلمیان فارس) و عزالدوله بختیار آمده است.

ص252

    خواجه ابوالقاسم سخت خواهان بود صلح را وبسیار نصیحت کرد و سود نداشت که "با قضای آمده همه تدبیرها خطا شود".

    بازهم نظر بیهقی دراین جمله براین است که هر چه پیش آید حتی صلح و جنگ همه قضای الهی است ودر برابر آن همه تدبیرها وتلاشها بی اثر می شود.

    ص267

   "وقضا براین حالها یار شد".

   ومشیت وخواست خدا به پیش آمدن این اتفاقات کمک کرد.

ص277

   اما اینجا درحال نادر بیفتاد" وقضای غالب با آن یار شد" تا سالاری چنین برافتاد.

   اما دراینجا دراتفاق عجیب پیش آمد و تقدیر وسرنوشت غلبه شده به آن کمک کرد تا این سالار برکنارشد.

ص281

   چون سخنان مخالف به امیر رسانیدند واز غازی نیز خطا ظاهر گشت و" قضا با آن یارشد" و امیر بدگمان تر شد.

ص284

    اینک عاقبت کار در سپاه سالارکجا شد؟ همه به پایان آمده چنانکه گفتی هرگز نبوده است، زمانه وگشت فلک بفرمان ایزد عزذکره چنین بسیار کرده است و بسیار خواهد کرد.

ص421

    وبوبکر هم فاضل و ادیب بود و مدتی بدیوان بماند وطبعش میل (مکاری)داشت تا بلایی بدو رسید"(ولامرد لقضاءالله عزذکره)" و بازگشتی نیست برای قضاء الهی (که یادش گرامی باد).

ص426

 نه آدمی است مگر لشکر تو خیل قضاست                 که بازشان نتوان داشت بردر و دیوار

    این بیت از یک قصیده طولانی است که ابوحنیفه اسکانی(ازشاعران دربارغزنوی) درستایش سلطان مسعود سروده ودراین بیت لشکر سلطان مسعود را از غلبه یافتن وچیره شدن مانند قضاءالهی می داند که کسی نمی تواند جلوی آن را بگیرد.

ص456

      " پس از قضای ایزد عزوجل بباید دانست که خراسان در سرکار خوارزم شد."

      بیهقی در اینجا از دست رفتن خراسان را که بدنبال مسائل خوارزم اتفاق افتاد بعد از قضاء مشیت خداوند بخاطر مسائل و جریانات خوارزم می داند.

 

  " گفت:نخست ثقه درست کردم که هرچه ایزد عزذکره تقدیر کرده است باشد دیگر به قضاء او رضا دادم. سوم پیراهن صبر پوشیده ام"

     پس راز آنکه (حکیم)رااز زندان می آورند و می بیند بااین همه محنت و سختی هنوز تنی قوی دارد علت رااز او می پرسند پاسخ می دهد معجونی ساخته ام که در مواقع سختی آن را پیش داشته باشم وآن معجون اول اطمینان یافتم که هرچه خداوند تقدیر کرده همان پیش می آید دوم اینکه به قضاء الهی رضایت دادم و سوم صبر پیشه کردم.

ص486

   خوارزمشاه اسب خواست وبه جهد برنشست، اسب تند می کرد از قضاء آمده بیفتاد هم برجانب افکار و دستش بشکست.

  خوارزمشاه خواست براسب بنشیند اسب تندی می کرد. از قضاء آمده و تقدیرا به همان سمتی افتاد که قبلا مجروح شده بود ودستش بشکست.

ص487

    خوارزمشاه درمیان آمدی وبه شفاعت سخن گفتی وکار راست کردی که چندین خون ریخته نشدی.         "قضا کارکرد."

    دریکی از جنگهای خوارزمشاه با وساطت و سخنان او کارها به گونه ای پیش رفت که در این جنگ خونریزی زیادی نشد واین خواست و مشیت خدا بود.

ص505

      درنامه ای می نویسد " که درضمیر زمانه تقدیرها بوده است "

      درضمیر باطن روزگار تقدیرها ومشیت های خداوند وجود دارد.

ص521

 بلکه از حکم خداوند جهان بود همه                 از خداوند جهان حکم و ز بنده تسلیم

     این بیت قصیده ای است (ازابوحنیفه اسکانی) درستایش سلطان مسعود که شاعر هرچه را که در جهان اتفاق می افتد از حکم خداوند می داند و کار خدا را راندن حکم و کار بنده را تسلیم در برابر حکم الهی می داند.

ص623

     وگرگانیان رااز روشنایی آن آفتاب فخر و شرف افزود وآن کارپیش رفت بخوبی چنانکه ایزد تقدیر کرده بود.

ص624

    و امیراطبا را نزدیک وی(خواجه ابوالحسن عقیلی) فرستاد وطبیب چه تواند کرد با قضای آمده.

ص627                                                   

    هم دراین تابستان به ستم مردی را عاصی کردند که سبب فتنه خراسان وقوت گرفتن ترکمانان و سلجوقیان بعد "قضاءالله عزذکره " آن بود.

   عامل فتنه و آشوب در خراسان وقوت گرفتن سلجوقیان بعداز قضاء الهی همان مرد بود.

ص644

     یحیی گفت ای فرزندان کارما به آخر رسیده است وسبب محنت بعد" قضاءالله " شمایید تا برجایم سخن حق به ناچار بگویم وبه تملق مشغول نشوم که به افتعال وشعبده قضای آمده باز نگردد.

    یحیی برمکی سبب رنج و محنت خود را بعد از تقدیر و سرنوشت خود فرزندان خویش می داند و بعد می گوید تا وقتی زنده ام حق وحقیقت را می گویم وبه ریاکاری و تملق گویی نمی پردازم که با فریبکاری ونیرنگ سرنوشت رقم خورده را نمی توان تغییر داد.

ص649

    اما قضاء مرگ که از آن چاره نیست آدمی را فرا رسیده و گذشته شد.

ص659

   "از قضای آمده که آن را دفع نتوان کرد."

   از سرنوشت وتقدیری که رقم خورده وهیچ گریزی از آن نیست وآن را نمی توان دور کرد.

ص659

    و ما خطا کردیم که این را باز نپرسیدیم" واکنون قضا کار خود می کرد"

    و اشتباه کردیم که پرس و جو نکردیم و اکنون تقدیر خود را می کرد وتاثیر خود را می گذاشت.

ص695

    من ایستاده بودم نامه ها بخواندند، نیک از جایی بشد و عراقی را بسیار دشنام داد. خواجه گفت

   "تقدیر ایزد کار خود می کند" عراقی وجز وی همه بهانه باشداز خواندن آن نامه ها بسیار عصبانی شد و دشنام داد. خواجه گفت پیش آمدن این وضعیت بخاطر حکم آمده وتقدیر بود عراقی وجز آن همه بهانه بود.

ص698

    ودبیرمی نویسد که بیمار چه کرد و چه خورد و چه گفت چنانکه عمرو برهمه احوال واقف می باشد

   "تا ایزد عزذکره چه تقدیر کرده است."  دبیر می نویسد عمرو برهمه احوال بیمار واقف باشد که چه بخورد و چه بگوید وبااین همه مراقبت باید ببینیم قضا و تقدیر چه پیش خواهد آورد.

ص700

    "هم از قضای آمده است" که این خداوند بر وزیر بدگمان است تا هر تدبیر راست که می کند در هربابی برضد میراند"،واذا جاء القضا عمی البصر"

    بخاطر قضا و قدر است که این پادشاه بر وزیر بدگمان شده وهر تدبیر و چاره اندیشی است که انجام می دهد نتیجه برعکس می دهد. و هنگامی که تقدیر و قضا می آید بینایی و آگاهی کم می شود.

ص705

     اما چون خداوندان وسالاران این می بینند جز خاموشی روی نیست "تا خدای عزوجل چه تقدیر کرده است."

    چون بزرگان وسالاران این را صلاح می دانند پس جز خاموشی وسکوت راه مصلحت دیگری نیست وباید ببینیم خداوند عزوجل چه تقدیری رقم زده است.

ص705

     من ناچار بازنمایم، اگر شنوده نیامد، من از گردن خویش بیرون کرده باشم وباز نمود و سود نداشت         "که قضای آمده بود و باقضای آمده بر نتوان آمد."

    من ناچار بازگو می کنم اگر به آن توجه نکنند من از گردن خویش رد کرده ام. ولی اینکار سودی نداشت زیرا این، از قضا و قدر بود وبا تقدیر معین شده نمی توان مقابله کرد.

ص755

      ومحال باشد دیگر سخن گفتن که بی ادبی باشد و "آنچه از ایزد عزذکره تقدیر کرده شده است دیده آید."   هرآنچه که خداوند که ذکرش بلند مرتبه وعزیز است رقم زده است و خواسته و حکم کرده است همان پیش می آید و دیده می شود.

ص757

     وامیرپشیمان شد از رفتن به هندوستان و سود نداشت" وبا قضای ایزدی کس بر نتواند آمد".

امیرازرفتن به هندوستان پشیمان شد زیرا دراین موقعیت و شرایط انجام این کار سودی نداشت وبا سرنوشت وتقدیم رقم خورده کسی نمی تواند مقابله کند.

ص946

    "و اینجا کاری خواهد افتاد و قضاء آمده را باز نتوان گردانید"

    در اینجا اتفاق و حادثه پیش خواهد آمد که اتفاقات همه بخاطر قضا و قدر پیش می آید. زیرا تقدیر مشخص شده و ثبت شده را نمی توان بازگرداند و تغییر داد.

ص947

    اما درین چیزی است که راست بدان ماند که" قضاء آمده رسن در گردن کرده (است )استوار و می کشد"

    اما در این نکته چیزی وجود دارد و درست مثل این است که تقدیر الهی را با طنابی محکم بدنبال خود بکشیم و یا آن را تغییر دهیم(چنین چیزی امکان ندارد) که هیچ سودی نخواهد داشت.

امیر گفت سخت تباه شده است حال این لشکر وهزارگان درم فرمود ایشان را همگان امید گرفتند که مگر باز گردد. "وقضا غالب تر بود."

    امیر که دید حال لشکر تباه شده دستور داد به آنان هزاران درم دادند و همه لشکریان امیدوار شدند که شاید امیر بازگردد(ازاین جنگ سخت) ولی قضا همیشه غالب است و گاهی برخلاف میل و آرزوی آدمیان حوادث اتفاق می افتد.

ص961

" ایزد عزذکره را تقدیرهاست" چون شمشیر برنده که روش وبرش آن نتوان دید و آنچه از آن پیداخواهد شد در نتوان یافت واز این است که عجز آدمی به هر وقتی ظاهر گردد که نتوان دانست از شب آبستن چه زاید.

    خداوند تقدیرهایی(حکم های ازلی) دارد که همانند شمشیری برنده است و کار وشیوه آن هم برندگی است و آنچه از تقدیر و سرنوشت پیش می آید کسی نمی تواند درک کند به همین جهت است که همیشه عجز آدمی در برابر سرنوشت نمایان می شود و هیچکس نمی تواند بفهمد که شب آبستن چه اتفاقاتی است.

ص962

     خواستیم که سوی مرو رویم تا کار برگزارده آید و دیگر" که تقدیر سابق بود که ناکام می بایست

دید آن   که افتاد".

     می خواستیم سوی مرو برویم تا کارها انجام شود. ولی همیشه تقدیر و سرنوشت جلوتراز ما بود و برخواسته ها وتدبیرهای ما پیش می جست به همین جهت به کام وناچار آن اتفاقات عجیب و ناگهانی را که اتفاق افتاد باید به چشم می دیدیم.

ص1097

    "  اما چون تقدیر چنان بود که او در روزگار ملک با درد وزیان باشد."     چه توانست کرد جز صبر و استسلام؟ که قضا چنین نیست که آدمی زهره دارد که با وی کوشش کند.

    چه توان کرد چرا که قضا و قدر آنگونه نیست که انسان بتواند با او(سرنوشت)بجنگد ومبارزه کند پس چاره ای جز صبر کردن و تسلیم شدن برای انسان نیست.

ص1118

     وی بر طالع منجم برنشست و از شهر بیرون آمد وباعدتی سخت تمام براند که خراسان بگیرد "وقضا بر وی می خندید" که دو روز دیگر گذشته خواست شد.

    وی در وقت مناسب سوار شد وبا وسایل و امکانات کامل از شهر بیرون آمد و براند که خراسان را بگیرد اما قضا بر وی می خندید چراکه دو روز دیگر می خواست از دنیا برود و بمیرد.   منابع:

1-    بیهقی ، ابوالفضل محمد بن حسین،(بکوشش دکتر خلیل خطیب رهبر)،ج 1،مهتاب ،1387

2-    بیهقی، ابوالفضل محمد بن حسین ،(بکوشش دکتر خلیل خطیب رهبر)،ج 2،مهتاب ،1387

3-    بیهقی، ابوالفضل محمد بن حسین ،(بکوشش دکتر خلیل خطیب رهبر)،ج 3،مهتاب ،1387

                                                                                                             

 

 


Cecil
سه شنبه 14 شهریور 1396 08:20 ب.ظ
Highly energetic blog, I loved that a lot.
Will there be a part 2?
chaturbate free token hack
سه شنبه 14 شهریور 1396 10:19 ق.ظ
Hello, I enjoy reading all of your article. I wanted to
write a little comment to support you.
How do you strengthen your Achilles tendon?
جمعه 10 شهریور 1396 12:52 ب.ظ
Thanks on your marvelous posting! I really enjoyed reading it, you
happen to be a great author.I will be sure to bookmark
your blog and definitely will come back later on. I want to encourage you to definitely
continue your great work, have a nice weekend!
Epifania
دوشنبه 16 مرداد 1396 10:49 ب.ظ
I need to to thank you for this great read!! I certainly loved every little bit of it.
I've got you bookmarked to check out new things you post…
std testing near me
شنبه 3 تیر 1396 05:33 ق.ظ
بسیار چلیپا از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین ابتدا
آیا نه کار بسیار خوب با من پس
از برخی از زمان. جایی درون پاراگراف شما موفق
به من مؤمن متاسفانه تنها برای بسیار در حالی که کوتاه.
من با این حال مشکل خود را با فراز در مفروضات و شما خواهد را خوب به کمک پر کسانی که معافیت.
که شما که می توانید انجام من
می قطعا بود در گم.
Dominick
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 11:49 ب.ظ
Its like you read my thoughts! You seem to understand a lot about this,
such as you wrote the book in it or something.
I think that you just can do with some % to power the message
house a bit, however other than that, that is magnificent blog.
A fantastic read. I will certainly be back.
سیاوش الهی
شنبه 20 خرداد 1391 09:32 ق.ظ
Hello, your site was very interesting and valuable, Baspas much, goodbye.


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر